دوست عزیز از تمامی مطالب وبلاگم میتونی استفاده کنی
امیدوارم موفق باشیییییییییییییییییییییییییییییییی
دوست عزیز از تمامی مطالب وبلاگم میتونی استفاده کنی
امیدوارم موفق باشیییییییییییییییییییییییییییییییی
دوران قبل از دانشگاه = حسرت
قبول شدن در دانشگاه = صعود
كنكور = گذرگاه كاماندارا
دوران دانشجويي = سالهاي دور از خانه
خوابگاه دانشجويي = آپارتمان شماره 13
بي نصيبان از خوابگاه = اجاره نشين ها
امتحان آناتومی = كشتار بيوجرسي
امتحان ميان ترم = زنگ خطر
امتحان پايان ترم = آوار
ليست نمرات دانشجويي = ديدنيها
نمره امتحان = پرنده كوچك خوشبختي
اشپزخانه = خانه عنكبوت
سلف دانشگاه = پايگاه جهنمي
پاسخ مسئولين = شايد وقتي ديگر
دانشجوي ا خراجي = مردي كه به زانو در امد
دانشجوي فارغ التحصيل = ديوانه از قفس پريد
دانشجوي سال اولي = هالوي خوش شانس
واحد گرفتن = جدال بر سر هيچ
مدرك گرفتن = پرواز بر فراز آشيانه فاخته
پاس كردن واحدها = آرزوهاي بزرگ
محوطه چمن دانشگاه =حريم مهرورزي
استاد راهنما = مرد نامرئي
كمك هزينه = بر باد رفته
درخواست دانشجويان = بگذار زندگي كنم
برخورد استادان = زن بابا
اتاق رئيس دانشگاه = كلبه وحشت
شب امتحان = امشب اشكي ميريزم
تقلب در امتحان = راز بقا
يادگيري = قله قاف
دانشجوي معترض = پسر شجاع
دكتر بهداري = گله بان
تربيت بدني1 = راكي1
تربيت بدني2 = راكي2
انصراف = فرار از كولاك
تصييح ورقه امتحان = انتقام
نمره گرفتن از استاد = دوئل مرگ
شاگرد اول = مرد 6مبليون دلاري
آرزوي دانشجويان = زلزله بزرگ
رفتن به خوابگاه دختران = عبور از ميدان مين
رئيس اموزش = هزاردستان
برخورد مسئولين = كميسر متهم ميكند
از دانشگاه تا خوابگاه = از كرخه تا راين
خطر استفاده از کولر خودرو
لطفاً بلافاصله بعد از وارد شدن به داخل خودرو سیستم تهویه هوا را روشن نکنید.
پس از وارد شدن به داخل خودرو، پنجره های خودرو را پایین کشیده و صبر کنید تا هوای داخل خودرو عوض شود، بعد از چند دقیقه می توانید سیستم تهویه مطبوع خودرو را روشن نمایید.
آیا می دانید دلیل انجام این کار چیست؟
بر اساس تحقیقات صورت گرفته، داشبورد، صندلی و سیستم تهویه هوای خودرو از خود گاز بنزن ساطع می کنند که یک گاز بسیار سمی و سرطانزاست( حتماً بارها بویی شبیه پلاستیک گرم شده را در خودرویتان احساس کرده اید، این همان بوی گاز سرطانزای بنزن است.) علاوه بر سرطانزایی، گاز بنزن به استخوان ها آسیب رسانده ( مسمومیت استخوان ها) و نیز باعث ابتلا به انومیا (نوعی از سرطان خون مربوط به گلوبولهای قرمز خون) و کاهش سطح گلوبولهای سفید بدن می گردد. همچنین تماس طولانی مدت با این گاز سمی باعث ابتلا به لوکمیا (نوع دیگری از سرطان خون مربوط به گلوبولهای سفید خون) و در مواردی همزمان با افزایش ریسک ابتلا به سرطان باعث سقط جنین در خانمها نیز می گردد.
جالب است بدانید:
میزان سطح قابل قبول بنزن در هوای آزاد حدود 50 میلی گرم در هر فوت مربع می باشد، در حالیکه میزان بنزن موجود در داخل یک خودروی پارک شده با پنجره های بسته بین 200 تا 400 میلی گرم می باشد. حال اگر این خودرو در فضای باز و زیر نور خورشید در دمای بالای 60 درجه فارنهایت پارک شده باشد سطح بنزن موجود در فضای داخل آن بین 2000 تا 4000 میلی گرم بالا می رود که 40 برابر بیشتر از سطح قابل قبول آن می باشد.
افرادیکه سوار خودرویی با پنجره های بسته می شوند بطور اجتناب ناپذیری در معرض تنفس پی در پی و بیش از اندازه این گاز مهلک و سمی قرار می گیرند..
علاوه بر موارد ذکر شده بالا بنزن گازیست که:
کلیه ها و کبد را تحت تاثیر قرار داده و از همه خطرناکتر اینکه بدن انسان به سختی می تواند این ماده سمی و خطرناک را دفع نماید.
((پس دوستان عزیز قبل از سوار شدن داخل خودرو، پنجره ها و درب خودرویتان را باز نمایید و بگذارید هوای سمی و زهرآلود انباشته شده داخل اطاق خودرو خارج گردد، به عبارت دیگر این ماده سمی را از فضای خودروی خود بیرون برانید..))
مشهورترین نوابغ ایرانی در دنیا
بر همگان واضح و روشن است که استعداد ایرانیان زبانزد جهانیان است و اندیشمندان ایرانی در زمینه های مطرح و مهارت های شاخص، هر زمانی که اراده کنند می توانند به راحتی در صحنه های جهانی پیشتاز باشند و با شهامتی هر چه تمامتر بر قله های افتخار بایستند. در این رابطه ما نخبگان و بزرگان لایقی در عرصه های مختلف علمی، پژوهشی، اقتصادی، سیاسی با تخصص های متعددی در رده های بالای سازمانها و کمپانی های کشورهای پیشرفته جهان داریم. نخبگانی که هر کدام به نوعی در شیوه زندگی اهالی سیاره زمین تاثیر داشته و دارند و هر کدام باعث ایجاد تغییراتی در زندگی مردم جهان شده اند. ولی متاسفانه از آنجا که فعالیت این اشخاص کمتر در جوامع داخل ایران مطرح شده، حتی ممکن است نام آنها را هم ندانیم، چه برسد به اطلاعات و تحولاتی که این عزیزان در عرصه ی علم و تکنولوژی و ... ایجاد کرده اند. در این پست از وبلاگ با هم مروری هر چند مختصر به نام برخی از این بزرگان می کنیم ...
امید کردستانی
مدیر بازرگانی، سهامدار و معاون ارشد کمپانی "گوگل" (Google)
حسین اسلامبلچی
رئیس بزرگترین شرکت مخابرات در امریکا یعنی شرکت پر آوازه "AT&T"
انوشه انصاری
موسس و مدیر کمپانی بزرگ "Telecom Technologies" امریکا و اولین زن فضانورد ایرانی
امیر مجیدی مهر
معاون ارشد بخش رسانه های دیجیتال شرکت "Microsoft"
پروفسور Caro Lucas
پدر رباتیک ایران
مینو اخترزند
مدیر راه آهن کشور سوئد
پروفسور توفیق موسیوند
مخترع نخستین قلب مصنوعی داخل بدن انسان
ماریا خرسند
رئیس کمپانی بزرگ سونی اریکسون سوئد
پروفسور لطفی علیعسکرزاده
استاد بازنشسته دانشگاه برکلی، واضح منطق و نظریه فازی، کامپیوتر هوشمند و بنیانگذار نسل سوم کامپیوتر در جهان!
مهندس ایمان ده بزرگی
برنده جایزه جوان ترین مهندس IT دنیا و نفر دوم المپیاد جهانی طراحی وب کانادا
پروفسور بیژن داوری
معاون ارشد کمپانی "آی بی ام" (IBM) بزرگترین کمپانی سخت افزار در جهان
فرزاد ناظمی
مدیر فنی کمپانی "یاهو" (Yahoo)
پیر امیدیار
بنیانگذار تجارت الکترونیکی در جهان و صاحب و مدیر کمپانی عظیم "ای بی" (e-bay)
سینا تمدن
معاون ارشد شرکت "اپل" (Apple)
پروفسور مجید سمیعی
جراح برجسته و متخصص بیماریهای مغز و اعصاب مقیم آلمان و رئیس افتخاری اتحادیه جهانی جراحان مغز و اعصاب
قاسم اسرار
عضو هیئت مدیره ایستگاه فضایی ناسا
آزاده تبازاده
دانشمند ایستگاه فضایی ناسا
پروفسور علی جوان
دارنده جایزه جهانی آلبرت انیشتن و اولین مخترع لیزر گازی
دکتر فیروز نادری
مدیر پروژه های فضایی سیاره مریخ در ایستگاه فضایی ناسا
پروفسور محمد جمشیدی
مدیر برنامه های داخلی ایستگاه فضایی ناسا
سه نفر براي اين کار نامزد شدن..شما بگين بين اين سه داوطلب کدوم رو انتخاب ميکنين ؟؟؟ الان شد دو تا سوال
1- يه رهبر واسه دنيا
2- و مشکل اين خانوم حامله
***********
گفتيم که سه تا نامزد براي رياست دنيا داريم.
آقاي شماره يک:
با سياستمدارهاي بدنام و
رشوه خوار کار ميکنه..مشورتش با فالگير و رمال وغيب گو و منجم هست.به زنش خيانت ميکنه و روزي ده ليوان هم مشروبات الکلي صرف ميکنه..
آقاي شماره دو:
از محلهاي کار قبليش اخراج شده
تا 12 ظهر ميخوابه..در مدرسه چند بار رفوزه شده.ترياک ميکشيده و تحصيلات آنچناني هم نداره.
روزي يه بطري مشروب ميخوره و چاق و بي تحرک هست...
و اما آقاي شماره سه:
دولت کشورش بهش مدال شجاعت داده.گياه خوار و داراي سلامت کامل هست.اهل سيگار و مشروب هم نيست..و هيچگونه سابقه بدي هم تا بحال نداشته..
بــــــــــــــــــــه چــــــــــــــــــــــــــه کســــــــــــــــي راي ميدهـــــــــــــــــــــــيد؟؟؟؟
آقاي شماره يک:فرانکلين روزولت
******
آقاي شماره دو:وينستون چرچيل
******
آقاي شماره سه:آدولف هيتلر
******
چه درسي ميگيريم؟؟؟؟
*****
راستي داشت يادمون ميرفت.....چي؟؟
اون خانوم حامله..
اگه به اون خانوم پيشنهاد سقط جنين دادين
ميدونين اون جنين کي بود؟؟که شما پيشنهاد کشتنش رو دادين؟؟
لودويک فان بتهوون
************ ********* *
چه درسي گرفتيم؟؟
+++++++++++
پيش داوري
يعني کاري که همه ما ميکنيم از بزرگترين اشتباهات بشريت هست
...............................................................................................................
چندسوال وجواب ....
۱- چرا روی آدرس اینترنت به جای یک دبلیو؛سه تا دبلیو می گذارند ؟ چون کار از محکم کاری عیب نمی کند!
۲- اگر اسکلت از بالای دیوار بپرد پایین چه می شود ؟ هیچ وقت این کار را نمیکند چون جیگر ندارد!
۳- چرا مار نمی تواند به مسافرت برود ؟ چون دست ندارد که برای خداحافظی تکان دهد!
۴- برای قطع جریان برق چه باید کرد ؟ باید قبض آن را پرداخت نکرد!
۵- نصف النهار چیست ؟ همان شام است که در واقع نصف نهار است که برای شام مانده است!
۶- آخرین دندانی که در دهان دیده می شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعی!
۷- چرا دوچرخه خودش نمی تواند به ایستد؟ چون خیلی خسته است!
۸- اگر کسی قلبش ایستاده بود چه می کنید؟ برایش صندلی می گذاریم !
۹- دارچین رو چگونه درست می شود؟ وقتی یک چینی را دار بزنند!
۱۰- چرا لک لک موقع خواب یک پایش را بالا می گیرد ؟ چون اگر هر دو تا رو بالا بگیرد ؛ می افتد!
۱۱- اگر شخصی خیلی سر شناس باشد ؛ به نظر شما چه کاره است ؟ آرایشگر!
۱۲- اگر تلویزیون روشن نشد چه می کنید ؟ آن را هل می دهیم و می زنیم کانال دو!
۱۳- شباهت دماسنج با ورقه ی امتحان در چیست؟ هر دو وقتی به صفر می رسند آدم می لرزد!
۱۴- چرا دود از دودکش بالا می رود ؟ چون ظاهرا چاره ی دیگری ندارد!
۱۵- شباهت نون سوخته با آدم غرق شده چیست ؟ هر دو تاشونو دیر کشیدن بیرون!
۱۶- فرق باتری با مادر شوهر در چیست ؟ باتری حداقل یک قطب مثبت دارد اما مادر شوهر هیچ چیز مثبتی ندارد!
۱۷- اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده است چیست ؟ طلاق!
۱۸- چه طوری زیر دریایی رو غرق می کنند؟ یه غواص میره در میزنه !
۱۹- ناف چیست؟ ناف نمره ی صفری است که طبیعت به شکم بی هنر داده است!

برد با کیست؟
سرو می نازید و می بالید سخت:
«از من آیا هست زیبا تر درخت؟
برد با من نیست آیا ؟
من پرند نوبهاری بی خزانم در براست!»
گل، به او خندید و گفت:
«از تو زیباتر منم ، کز رنگ و بوی تاج نازم بر سراست!»
چهره نرگس به خودخواهی شکفت،
چشم بر یاران خام اندیش ، گفت:
«دست تان خالی است در آنجا که من ، دامنم سرشار از گنج زر است!»
ارغوان آتشین رخسار گفت:
«برد با همتای روی دلبر است!»
لاله ها مستانه رقصیدند،
یعنی :«غافلید!
در جهانی اینچنین ناپایدار،
برد با آنکس که چون ما سرخوشان ، تا نفس دارد به دست ساغر است!»
پای دیواری ، درون یک اجاق،
کنده ای می سوخت ، در آن سوی باغ،
باغبان پیر را با شعله ها
رمز و رازی بود ، سرجنباند و گفت:
« برد با خاکستر است»
..... برد با او بود یا نه،
روز دیگر بامداد،
توده خاکستری را
هر طرف می برد باد!!
......................................................................................................................................
...........................................................................................
نان را از من بگیر ، اگر میخواهی ،
هوا را از من بگیر ، اما
خنده ات را نه .
گل سرخ را از من بگیر
سوسنی را كه میكاری ،
آبی را كه به ناگاه
در شادی تو سرریز میكند ،
موجی ناگهانی از نقره را
كه در تو میزاید .
از پس نبردی سخت باز میگردم
با چشمانی خسته
كه دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی ،
اما خنده ات را كه رها میشود
و پرواز كنان در آسمان مرا میجوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم میگشاید
عشق من ، خنده تو
در تاریك ترین لحظه ها میشكفد
و اگر دیدی ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست ،
بخند ، زیرا خنده تو
برای دستان من
شمشیری است آخته .
خنده تو ، در پاییز
در كنار دریا
موج كف آلوده اش را
باید برفرازد ،
و در بهاران ، عشق من ،
خنده ات را میخواهم
چون گلی كه در انتظارش بودم ،
گل آبی ، گل سرخ
كشورم كه مرا میخواند .
بخند بر شب
بر روز ،
بر ماه ،
بخند بر پیچاپیچ
خیابان های جزیره ، بر این پسر بچه كمرو
كه دوستت دارد ،
اما آنگاه كه چشم میگشایم و میبندم ،
آنگاه كه پاهایم میروند و باز میگردند ،
نان را ،
هوا را ،
روشنی را ،
بهار را ،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم ...
(پابلو نرودا )
ارزش انسان
دشت ها آلودست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه ی دل ها را
علف هرزه ی کین پوشانده ست
هیچ کس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ بر داشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست .
حمید مصدق ـ تابستان ۵۷
بااین مشکلی که برام پیش اومده نمیدونم چی پیش میاد
حساب کن شب امتحانی باشی مشکلم برات پیش بیاد وای چه شود!!؟
ساعت ۶:۰۰ صبح. ساعت زنگ می زنه. دیشب با خودت قرار گذاشته بودی که اگه ساعت زنگ زد سری بدارشی و درس بخونی، ولی ساعت رو خواموش می کنی. خوب یه ۵ دقیقه می خوام بعد بلد می شم.
ساعت ۷:۳۰ یهی هو بیدار می شی می بینی که ای دل قافل خواب موندی. خوب مشکلی نیست. جبران می کنی.
ساعت ۷:۴۵ وسائل درس را فراهم می کنی و در حال چرت زدن به درست خواندن می پردازیم.”هی! حواست هست. باید عمیق بخونی وگرنه هیچ فایده ای نداره!”. اِ راست می گه. خوب خوب بخون دیگه.
ساعت ۸:۳۰ خوب دیگه خواب از سرت پریده و همه چی رو روال پیش می ره که شیکمت قار و قور می کنه. خوب راست می گه وقت صبحانه ست دیگه. خوب بریم صبونه بخوریم. خوشبختانه در فعل خوردن سریع عمل می کنیم.
ساعت ۹:۰۰ خوب باز شورع به درس خوندم می کنیم.وسط درس خوندن می ری تو رویا و به فکر یه چیزی می یفتی.
ساعت ۱۰:۳۰ هنوز در همون خط موندیم و در جا می زنیم. خوب خسته شدیم دیگه برم یه استراحت کوچیک بکنم.
ساعت ۱۱:۰۰ خوب دیگه بسه استراحت. خسته نشی یه وقت. پس امتحان چی میشه.اِ اِ اِ این PlayStation اینجا چی کار می کنه. اجب. خوب یه PES بازی کنیم وقت یه Match اونم ۲۰ دقیقه.
ساعت ۴:۳۰ اِ اِ اِ ساعت و
ساعت ۵:۰۰ خوب اگه کل مطالب رو به ۵ قسمت تقسیم کنیم یک، پنجمش رو هم نخوندم. ای ول. یه کم خودمو نصیحت می کنم.
ساعت ۵:۳۰ بابا بشین درستو بخون دیگه. Ok!.درس می خونی ، می خونی می خونی می خونی تا یه چند ساعت مثلا
ساعت ۸:۳۰ خوب دیدی دهنت سرویس٫ انقدر وقت طلف کردی تا وقت کم اوردی
ساعت ۱۲:۳۰ خوب دیگه می خوابم بقیشون فردا می خونم
ساعت ۵:۰۰ ساعت زنگ می زنه.ولی من صدا شو نمی شنوم در این طور مورد تلفن رو هم کوک می کنم.
خوب ساعت ۶:۰۰ تلفن زنگ می زنه. بیدا می شم. می بینم که خیلی خوابم می یاد. خوب می خوابم .
خوابش شبیه کابوس می مونه. همش پرشده از اعداد و فرمول ها وکتابهای دست و پادار که دارن دنبالت می کنن توهم هرچی میدوی کتابا که خسته نمیشن از دنبات کردنت نمی دونم چرا!
ساعت ۸:۳۰ خوب دیگه حالا خوابم کامل شد ولی فکر کنم وقت کم بیا.
ساعت ۹:۰۰ وای چرا اینقد فکرای عجیب غریب میاد سراغم خوب بسه دیگه باید بخونم شروع می کنم به درس خوندم. با سرعت خیلی بالا و تمرکز خوبی مطالعه می کنم.اگه از همون اول این طوری می خواندم. پروفسور می شدم.
ساعت ۱:۰۰ ایقده استرس دارم که ... خوب غذا رو وصل می کنم به برق و ۵ دقیقه ای کارشو تموم می کنم. باید دیگه راه بیوفتم.
ساعت ۱:۱۵ هنوز کلی تعریفی مونده که باید بخونم.
ساعت ۱:۵۵ دیقیه. می رم سر جلسه ی امتحان یه چند تا سوره می خونم . صلوات و از این جور چیزا!
به این می گن درس خوندن شب امتحانی.
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کردهاند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.
بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند. بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !
آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :
كدام لاستيك پنچر شده بود؟!!!!!!
زندگی یک مشکل است با آن روبرو شو.
زندگی یک معادله است موازنه کن.
زندگی یک معما است آن را حل کن.
زندگی یک تجربه است آن را مرور کن.
زندگی یک مبارزه است قبول کن.
زندگی یک کشتی است با آن دریا نوردی کن.
زندگی یک سوال است آن را جواب بده.
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو.
زندگی یک هدیه است آن را دریافت کن.
زندگی دعا است آن را مرتب بخوان.
زندگی درد است آن را تحمل کن.
زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با آن روبرو بشی .
زندگی هدیه ای است که خدا در هنگام تولد به ما تقدیم می کند.
زندگی آغاز یک راه است بسوی افتخار و سربلندی، یا انحراف و سرافکندگی.
زندگی پرواز است به سوی پیشرفت و روشنایی.
زندگی جوانه زدن است به امید درختی تناور و پر از میوه.
زندگی گرچه یک آغاز است ولی پایان آن نامعلوم و رویایی است.
زندگی یعنی عشق، اراده، امید و توکل.
زندگی نارگیلی است که پوشش سخت و درونش شیرین است.
زندگی فیلمی است که کارگردانی اش به دست ماست.
و چه زیبا :
مفهوم زندگی در نهاد خودش نهفته است، زندگی شعله شمعی است
در بزم وجود، که به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است ...
مرگ از زندگي پرسيد : " اين چه حكمتي است كه باعث مي شود
تو شيرين و من تلخ جلوه كنم ؟!
" زندگي لبخندي زد و گفت : "
دروغ هايي كه در من نهفته است و حقيقت هايي كه تو، در وجودت داري
زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفرهمدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ، چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد... ما همه همسفریم .
قاصدکی
روی سنگ فرش خیابان
در انتظار یک دست ، یک فـوت
این همه رهگذر
کسی پیامی ندارد برای کسی ؟!
قصه ی این همه تنهایی را قاصدک به کجا خواهد برد!!!
.
و دلخوشی من هم همين است...
و يک دلخوشی بزرگ تر: فردا هم دوباره آفتاب طلوع می کند
و شايد يک اتفاق تازه بیفتد، شاید!
و این اسمش «رویا»ست، اما شاید واقعیتی شود.
زندگی مگر چیست جز همین دلخوشی های کوچک
و انتظار به وقوع پیوستن آن رویا.
این ها همه اگر هم بیهوده باشند، زندگی اند...
حتی اگر لبهایت انحنای خندیدن رابلد نیستند
حتی اگر لبخندت ژست خشک وتانخورده ی آدم بزرگ ها رابهم بزند
بخند
حتی اگر سیب سرخ نگاهت دچارکرم های حسرت شده است
بخند
حتی اگربغض های آجری سقف کوتاه دلت را زیرآوار درد خرد کرده است
بخند
حتی اگر آخرین بهارت باشد
آخرین آرزوهایت
بخند
حتی اگر
سایه دیگر ازخورشید پیروی نکند
آسمان بوی دودبگیرد
عشق کپک بزند
شعربوی نا بدهد
بخند
حتی اگر لبخند،تنها نقاب روی صورتت باشد
بخند
...حتی اگر
حوا گناه کرد و عشق آفريده شد
جريان آن گناه به عالم کشيده شد
آدم براي پاکي و شيطان به جاي نفس
حــوّا بـه نام وسوسـه هـا آفــريده شــد
مــن با گـنـاه خـوردن يـک سـيب زنـده ام
سيبي که از حوالي يک خواب چيده شد
من خواب چـشمهاي شما را نديده ام
امّا دوباره درتن و جانم دميــده شد ...
حسّي که عشقبازي تو باورم شود
آهـي که از تـغـزّل نامت شنيده شد
عصيانگرم!چو ريشه به خاکت دويـده ام
هنگامه اي که پرده به نامش دريده شد
خاکي محقّرم که به عشقت هبوط کرد
اشــکي مکررم که به پايـت چکيـده شد
حـوّاي بـي گـنـاه غـزلهـاي سـرخ و نـاب
اين بار در حوالي من با تو ديده شد ...
افتــاد از نگاه شما( آدم) نجیب
آدم گناه کرد و غزل آفریده شد...
شکلات...
من یه شکلات گذاشتم توی دستش..اونم یه شکلات گذاشت توی دستم
.من بچه بودم...اونم بچه بود
.سرمو بالا کردم ..سرشو بالا کرد
دید که منو میشناسه.خندیدم گفت: دوستیم؟
...گفتم: دوست دوست
گفت: تا کجا؟
!گفتم: دوستی که تا نداره
!گفت :تا مرگ
!!!خندیدم و گفتم: تا نداره
!!!!گفت: باشه! تا پس از مرگ
!گفتم: نه! تا نداره
گفت: قبول! تا اونجاییکه همه دوباره زنده میشن..یعنی تا زندگی بعد از مرگ باز هم با هم دوستیم..تا بهشت..تا جهنم..تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم
خندیدم . گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بذار! اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا! اما من اصلا تا نمیذارم!
!!! دوستی تا نداره
نگام کرد..نگاش کردم. باور نمیکرد..
میدونستم... اون میخواست حتما دوستیمون تا داشته باشه. دوستی بدون تا رو نمیفهمید
.گفت :بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم
.گفتم: باشه. تو بذار
گفت: شکلات! هر بار که همدیگر رو می بینیم یه شکلات مال تو ..یکی مال من! باشه؟
!گفتم: باشه
هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش اونم یه شکلات توی دست من. باز همدیگه رو نگاه میکردیم..یعنی که دوستیم! دوست دوست
من تندی شکلاتم رو باز میکردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو میخوردم.
میگفت ای شکمو! تو دوست شکمویی هستی! و شکلاتش رو میذاشت توی صندوق کوچولوی قشنگ.
میگفتم بخورش! میگفت نه! تموم میشه!میخوام تموم نشه! میخوام برای همیشه بمونه.
صندوقش پر از شکلات شده بود و هیچ کدومش رو نمیخورد.من همش رو خورده بودم. گفتم اگه یه روز شکلاتهاتو مورچه ها بخورن یا کرمها..اون وقت چی کار میکنی؟ گفت مواظبشون هستم. میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعیکه دوست هستیم...و من شکلات و میذاشتم توی دهنم و میگفتم نه! نه! تا نداره!! دوستی که تا نداره!
یه سال..دو سال..چهار سال..هفت سال...ده سال..بیست سال...شده که گذشته.
حالا اون بزرگ شده و منم بزرگ شدم. من همه ی شکلاتهای خودم و خوردم..اون اما همه ی شکلاتهاشو نگه داشته.
حالا اومده امشب که خدافظی کنه. میخواد بره.. بره اون دور دورا...میگه میرم اما زود برمیگردم! من میدونم ..میره و برنمیگرده...
یادش رفت شکلات رو به من بده. من اما یادم نرفت. یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردن..یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچولوت! یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش! هر دو تا رو خورد! خندیدم..
میدونستم دوستی من تا نداره...
میدونستم دوستی اون تا داره.. مثل همیشه!
خوب شد همه ی شکلاتهام رو خورده ام ...اما اون هیچکدومش رو نخورد..
حالا موندم که با یه صندوق پر از شکلات نخورده چی میخواد بکنه؟؟؟
معجزه روبان آبى
آموزگارى تصمیم گرفت از دانشآموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. او دانشآموزان را یکىیکى جلوى کلاس میآورد و چگونگى اثرگذارى آنها بر خودش را بازگو میکرد. آنگاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبىرنگ میزد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود: "من آدم تاثیرگذارى هستم"
سپس آموزگار تصمیم گرفت پروژهاى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت. آموزگار به هر دانشآموز سه روبان آبى اضافى داد و از آنها خواست که بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه کنند.
یکى از بچهها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامهریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبانهاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش میکنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینهاش قدردانى کنید.
مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییس که به بدرفتارى با کارمندان زیردستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او رابه خاطر نبوغ کاریاش تحسین میکند.
رییس ابتدا خیلى متعجب شد آنگاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را میپذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینهاش بچسباند.
رییس گفت: البته که میپذیرم. مدیر جوان یکى از روبانهاى آبى را روى یقه کت رییس، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت: لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.
مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آنها میخواهند این مراسم روبانزنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم میگذارد...
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ سالهاش نشست و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من در دفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین میکند و به خاطر نبوغ کاریام، روبانى آبى به من داد. میتوانى تصور کنی؟ او فکر میکند که من یک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سینهام چسباند که روى آن نوشته شده بود: "من آدم تاثیرگذارى هستم."
سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از فرد دیگرى قدردانى کنم.
هنگامى که داشتم به سمت خانه میآمدم، به این فکر میکردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من میخواهم از تو قدردانى کنم.
مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شبها به خانه میآیم توجه زیادى به تو نمیکنم. من به خاطر نمرات درسیات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد میکشم. اما امشب، میخواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مىخواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بودهاى. تو در کنار مادرت، مهمترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم...
آنگاه روبان آبى را به پسرش داد. پسر که کاملا شگفتزده شده بود به گریه افتاد. نمیتوانست جلوى گریهاش را بگیرد. تمام بدنش میلرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت: پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامهاى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیام خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید!
من میخواستم امشب پس از آنکه شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمیکردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامهام در اتاقم است!
پدرش با تعجب و پریشانی زیاد از پلهها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد...
صبح روز بعد که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمیزد و طورى رفتار میکرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بودهاند.
مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامهریزى شغلى کمک کرد...
یکى از آنها پسر رییسش بود و همیشه به آنها میگفت که در زندگى او تاثیرگذار بودهاند. و به علاوه، بچههاى کلاس، درس باارزشى آموختند که: "انسان در هر شرایط و وضعیتى میتواند تاثیرگذار باشد."
با توجه به نتیجهای که از این داستان میگیریم کلید این تاثیرگذاری در این است که باید به شخص مورد نظر بها داد و به شیوهای صحیح حس اعتمادبهنفس را در او تقویت کرد. چراکه دیگران از روی بصیرت از ما جدا هستند و از تجرد روح، و خلق و خوی مستقل برخوردارند. پس بهتر این است، به گونهای عمل کنیم و نشان دهیم که بدون هیچگونه انتظار و یا احساس وابستگی به شکلی صحیح و واقعی دوستشان داریم و در نتیجه با این روش "استقلال ذاتی" را که همانا هدیه راستین خدا به همه بندگان است، به او یادآور شویم.
چقدر خوب است که در گیرودار فراز و نشیبها، شادیها و سختیهای زندگی حواسمان باشد که آدمهایی هستند که بیشترین تاثیر را در زندگی بر روی ما گذاشتهاند و شاید زمان از دست برود اگر دیر روبان آبی را تقدیمشان کنیم. همین امروز میتوانید این کار را انجام بدهید و از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشتهاند قدردانی کنید
یکی بود یکی نبود
یه خدا بودو
یه دریای کبود
که همه بهش میگفتن
آسمون
یه زمین بودو
یه شهرویه غریب
با یه جاده که
مسافری نداشت
توی این شهر غریب
زیر سایه ی دوتا
بید بلندکه هنوز
مجنون مجنون نبودن
یه کسی شاید مث
یه دخترک همیشه
دنبال گمشدش میگشت
اما اون گمشدشو
ندیده بود
فقط از شدت غصه
غروبا یه چیزی
مث بلور لای
اشکاش میشکست و
روی گونه هاش میریخت
گونه هاش از غم اونی
که نمیدونست کیه
خیس بارون میشدن
دخترک دیوونه بود
دیگه طاقتش مث عمر
گلا رفته بوداز کف و
پر پر شده بود
اما اون چه شکلیه؟
دخترک همیشه با
گفتن این سوال سخت
خوابو از چشای
غمزده ش میروند
دخترک با بچه ها
تو کوچه هادوس نمیشد
دخترک تو بازیا همیشه
داوری میکرد
دخترک دوستی نداشت
شایدم داشتو اونارو
دوست نداشت
آدم عجیبی بود
روزا مثل هم گذشت
دخترک چاره ای
جز دعا نداشت
شبا اون بودو
نیازو آسمون
اما دنیاواسه
دخترک همینجوری
نموند...
یه روزی که مثل هیچ
روزی نبود
یه فرشته یه کسی
که مثل هیچکسی نبود
با دوتا چشم نجیب
که دل تموم آدمارو
مبتلا میکرد
با یه لبخند قشنگو
صورتی اومدو
واسه همیشه دل
دخترک رو برد
عوضش غصه هاشو
ازش گرفت
همونی که دخترک
سفارش نشونیشو
به جاده کرد
عاقبت اومدوموند
دخترک یه روز
دلو به دریا زد
تو چشای ناز اون
نگا کردو با یه شرم
خیلی آروم وعجیبو
موندنی گفت به اون
دوست دارم
ولی اون چیزی نگفت
تو سکوتش پر اون
حرفایی بود که اگه
یه وقتایی گفته نشه
قشنگتره...
شب اون روز عجیب
دخترک با دلی آرومو
سبک با یه آتیش بزرگ
که تموم دلشو سوزونده
بودبه امید داشتن یه
دلخوشی که فقط تو
دنیا اون صاحبشه چشماشو
بستو تو رویاهاش نشست
دخترک همین یه عشقو
توی این دنیا داره
جون هرچی گل نیلوفر
تنها توی مرداب
خوابیده شماها بهش
بگین کجا صبوری
میفروشن این دوا
فقط دس فرشته هاس؟
|
خب تولدمون بدون کیک که نمیشه خواهش میکنم بفرمایین
|


یه تشکر خوشگل از تمامی عزیزانی که میان و وبلاگ منو میخونن و نظر میدن واقعا دستتون درد نکنه فقط لطف کینین تعداد نظرها بره بالاتر ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



خب دوستا ی خوشگلم اینم از اپ این دفعه امیدوارم خوشتون اومده باشه خیل خیلی دوستوتن دارم قربون همگی تا اپ بعدی بابای.....

چقدر سخته که عشقت رو به روت باشه ، نتونی هم صداش باشی
چقدر سخته که یک دنیا بها باشی ، نتونی که رها باشی
چقدر سخته
چقدر سخته که بارونی بشی هر شب ، نتونی آسمون باشی
چقدر سخته که زندونی بمونی ، بی در و دیوار ، نتونی همزبون باشی
چقدر سخته
چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون ، غمش یک قطره بارونه
چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه
چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده
چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده
چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه ، نتونی ناجیش باشی
چقدر سخته که رفتن راه آخر شه ، نتونی راهیش باشی
چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی ، بپوسی ، خسته ، ویرون شی
چقدر سخته دلت پر باشه ، ساکت شی ولی تو سینه داغون شی
چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی
چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی
چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون غمش یک قطره بارونه
چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حسه بیرونه
چهار تا دوست که بیست سال بودهمدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینند شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن ...
بعد از مدتی یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزنداشون :
اولی :
پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد.پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت . و حالا شده معاون رئیس و اونقدر پولدار شده که حتی برای تولد دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد .!!!!
دومی :
جالبه. پسر من هم مایه ی افتخار و سرافرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دوره ی خلبانی رو گذروند . و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای صمیمیترین دوستش یه هواپیمای خصوصیبهش هدیه داد !!!
سومی :
خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ... . اون توی بهترین دانشگاه های جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعشخوب شده که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد !!!
هر سه تا داشتن به همدیگه تبریک میگفتند که دوست چهارم برگشتسر میز و پرسیداین تبریکات به خاطر چیه !!؟؟
سه تای دیگه گفتند : ما در مورد پسر هامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم.
راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟!
چهارمی گفت : دختر من رقاس کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه!
سه تای دیگه گفتند : اوه مایه ی خجالته. چه افتضاحی!!!
دوست چهارم گفت : نه! من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و منم دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره.
اتفاقا همین دو هفته ی پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمیترین دوست پسراش ،یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت.

معادله 1
انسان = خواب + خوراک + کار+ تفریح
الاغ = خواب + خوراک
پس
انسان = الاغ + کار + تفریح
وبنابرین
تفريح – انسان = الاغ + کار
بعبارت دیگر
انسانی که تفریح ندارد = الاغی که فقط کار می کند
*****
معادله ۲
مرد = خواب + خوراک + درآمد
الاغ = خواب + خوراک
پس
مرد = الاغ + درآمد
و بنابرین
درآمد – مرد = الاغ
بعبارت دیگر
مردی که درآمد ندارد = الاغ
*****
معادله ۳
زن = خواب + خوراک + خرج پول
الاغ = خواب + خوراک
پس
زن = الاغ + خرج پول
وبنابرین
خرج پول – زن= الاغ
بعبارت دیگر
زنی که پول خرج نمی کند = الاغ
*****
نتیجه گیری:
از معادلات ۲و۳ داریم:
مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمیکند
پس:
فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبدیل به الاغ شوند..
و
فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.
بنابرین داریم ...
مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول
و ازفرضهای۱و۲ نتیجه منطقی میگیریم که: مرد + زن = ۲ الاغی که با هم بخوشی زندگی میکنند!

زندگی بافتن یک قالیست
نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده
تو در این بین فقط می بافی
نقشه را خوب ببین !
نکند آخر کار
قالی زندگیت را نخرند
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حرف هاي ما هنوز نا تمام
تا نگاه مي كني وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه ی عزيمت تو ناگزير مي شود
آه...
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان چقدر زود دير مي شود
قیصر امین پور

مزاحمی با نام نویز
در یک تعریف کلی، به هر نوسان و تغییر غیر عمدی که بر روی سیگنال های مورد اندازه گیری ظاهر میشود ،نویز گفته میشود . هر کمیتی می تواند نویز بپذیزذ . در مدار های الکتریکی بیشتر با نویر ولتاژ و جریان سر و کار داریم ؛ این نویز ناشی از تغیرات گرمایی و تاثیر آنها بر روی حاملهای الکترونیکی است. در ناحیه رادیو و میکرو ویو با نویز های الکترو مغناطیسی روبرو هستیم. گاهی نیز نویزی که ناشی از گرما یا تابش و یون های کم انرژی هستند. اما نویز می تواند به علت تغییرات غیر عمدی کمیتهای دیگری نیز ایجاد شود.